بهنام بهترین، بهنام رفیق و بهنام آموزگار
اگر بخوام بگم سال 1404 برای من چگونه گذشت، باید بگم سالی بود پر از سکوت، تغییر، از دست دادن، یادگیری و دوباره پیدا کردن خودم.
این مطلب شاید برای همه قابل درک نباشه، اگر ذهن بازی داشته باشید شاید بخشی از تجربه من براتون جالب باشه. قبل از اینکه دست به کیبورد بشم مطلب (سال ۱۴۰۳ برای من چگونه گذشت | از اضطراب تا آرامش) رو مطالعه کردم، این بار نخندیدم!
شاید بپرسید چرا اینقدر دیر این مطلب رو مینویسم و منتشر میکنم؟ باید بگم بهقدری درگیر زندگی هستم و دغدغه دارم که فرصت نشد تا الان دست به کیبورد بشم، درگیر زندگی بودن به معنی این نیست که فقط بچسبم به کار و همه چیز رو ول کنم، به این معنی هست که هم وقت نشد، هم حوصله نداشتم و هم حسش نبود! چون من چرندیات نمینویسم و تا اون حسه نیاد دست به کیبورد نمیشم 🙂
1. بعد داخلی
سالی که گذشت، میتونم بگم از تمام سالهای عمرم بیشتر تنها بودم و جایی نرفتم و داخل اتاقم سال رو گذروندم، این به این معنی نیست که نتونم جایی برم! نخواستم که جایی برم، توی سکوت، دور از آدمها نفس کشیدم تا بگذره، بخشی از دلایلش رو در ادامه براتون مینویسم.
1. دوست نداشته و ندارم کسی برای گذاشتن توی ماشین و پیاده کردن رضا به زحمت بیوفته حتی اگر هزینه این کار رو داده باشم.
2. دوست نداشتم توی جمع باشم آخه اکثر افرادی که باهاشون در ارتباط هستم متأهل هستن و یک مجرد توی جمعهای اینچنینی نباشه از نظر من بهتره، شاید بگید خب با دوستای مجردت برنامه بچین! باید بگم دوستای مجردم مثل من سخت در تلاش برای پیشرفتن و خیلی در دسترس نیستن آخه من در یک شهر کوچیک زندگی میکنم و دوستان مجردم در شهرهای مختلف و دور از دسترس.
3. میخواستم ببینم میتونم در تنهایی مطلق و انزوا دووم بیارم یا نه.
4. و…
سال 1404 که جنگ شد و اینترنتها رو قطع کردن منم طبیعتاً اون نیمچه شغلهایی که داشتم رو از دست دادم ولی آنچنان فشار روحی، روانی و مالی بهم نیومد چون سالهای قبل هم کمی پسانداز کرده بودم، هم از نظر روحی روانی به ته خط رسیده بودم و هم رفیقم مثل همیشه پشتم بود که جدای از کمکهاش، حضورش دلگرمکننده هست.
بعد از جنگ هم فعلاً تصمیمی برای پیدا کردن کار جدید ندارم، البته اگر کار باشه خیلی استقبال میکنم اما درحالحاضر مثل گذشته بدوبدو نمیکنم تا یکمی ریکاوری کنم.
2. بعد عاطفی
در سال 1404 همونطور که در مطلب (دل نوشته | خواستگاری مردادماه ۱۴۰۴) براتون نوشتم فقط یک خواستگاری رفتم که من اینو جزو بعد عاطفی نمیدونم چون ندیدهنشناخته رفتم و جواب منفی رو گرفتم و اومدم و این موضوع دست خانوادهها بود، کلاً هیچ چیزی شکل نگرفته بود که بخوام الان درموردش صحبت کنم، حقیقتاً اون 4 تای قبلی که درموردشون قبلاً نوشتم هم، الان که فکر میکنم 2 تاش چیزی شکل نگرفته بود و از اول عمرم تا الان میتونم بهجرئت بگم فقط دو نفر ذهنم رو درگیر کردن که اولیش خودش بهم پیام داد و منو برای اولین بار در جوانی بهم ریخت و رفت (ازش بینهایت ممنونم که باعث شد با درد بزرگ بشم) و اما دومین فرد کسی بود و هست که من بهش درخواست دادم و بهم جواب منفی داد، فردی بسیار باشخصیت، منطقی و… که همین الان که دارم درموردش مینویسم احساساتی شدم و اشکم جاری شد.
من از اول تا الان ظاهر برام اولویت دوم بوده و خدا رو شکر میکنم جوری هستم که کسی با ظاهرش نمیتونه دلم رو بلرزونه، با آگاهی، دانش و شخصیتش میتونه وارد دلم بشه، اونم فقط یک نفر.
و چندسالی هست معنی عشق برام تغییر کرده، عشق نه کنار هم بودنِه، نه ازدواج کردنه، نه چت کردنه، نه حرفای رمانتیکه.
عشق اونه که بدونی دوستش داری و بدونه دوستش داری ولی باتوجهبه شرایط بهت جواب منفی بده و تو هنوز دوستش داشته باشی و برات مهم این باشه که چه با تو چه بی تو حال دلش خوبه، نه این که تا بهت جواب منفی داد 180 درجه فرق کنی و زندگی رو براش زهرمار کنی، این عشق نیست، اگه هوا و هوس نباشه، گرفتن برده هست.
چند سال پیش من داخل یک گروه همخوانی کتاب گفتم “اگه یک مرد میدونه کسی که دوستش داره ممکنه با یک مرد دیگه خوشبختتر و شادتر باشه باید رهاش کنه وگرنه خودخواهی هست” یک خانمی روی پیامم ریپلای زد و گفت “من مخالفم، مرد اگر عاشق خانمی هست باید براش بجنگه و باهمدیگه حرف بزنن و مسائل رو باهم حل کنن”.
من ماهها به جواب این خانم فکر کردم و ناگهان به این نتیجه رسیدم که نه من جمله کاملی گفته بودم و نه اون خانم.
جواب کامل اینه که اگر دو نفر همدیگه رو میخوان، باید بجنگن و دنیا رو بههم بریزن ولی اگر یک مرد کسی رو میخواد و طرف مقابل مرد رو نمیخواد، اگر مرد واقعاً خانم رو دوست داره باید رهاش کنه، به این میگن عشق، عقاب رو توی قفس کنی شاهکار نکردی، عقابی که خودش بیاد بشینه روی شونت شاهکاره (البته اینم باید بگم مرد و زن بدون چارچوب زندگی خوبی نخواهند داشت).
3. بعد اجتماعی، سیاسی و نظامی | از خون تا خون
وقتی جنگ اول رخ داد من فقط منتظر بودم قدرت نظامی و مدیریت بحران دو کشور رو ببینم که یکی از این دو کشور سالها بود خیلی رجزخوانی میکرد منم واقعاً دوست داشتم ببینم روزی رو که کشور مدنظرم محک بخوره که دیدم.
وقتی شنیدم خون چند جوان در سال 1401 در یک کشوری ریخته شد توی دلم گفتم اگر این خونها بیدلیل یا سر یک چیز احمقانه ریخته شده باشه، باید ترسید، چون خون بهناحق ریختهشده ممکنه دامن یک ملت رو بگیره.
چند سال گذشت و چند هزار نفر دیگه در اون کشور فوت شدن، بعضی از مادران اون سرزمین رو دیدم که میگفتن، “حقشونه این حرومزادهها که مردن” و شادی میکردن! من با خودم گفتم خدایا مگه میشه آدما از مرگ هموطنهاشون که فقط اعتقادات متفاوتی دارن خوشحال بشن، یعنی شما فکر کنید یک مادر داره سر قبر بچهش اشک میریزه، یک مادر داره بزنوبرقص میکنه! یک ماه نشد که اون مادرانی که بزنوبرقص میکردن، سر قبر بچههای خودشون اشک میریختن! واقعاً از هر طرف نگاه کنی تلخه، سؤال اینجاست، مگه آدما میخوان به کجا برسن که همدیگه رو میکشن؟ آیا فقط بعضی اعتقادات درسته؟
4. بعد بیبعد
چون سال 1404 جنگ شد، اینترنت قطع شد و چند اتفاق دیگه افتاد آمار دقیقی ندارم که چقدر اینترنت مصرف کردم، چقدر کار کردم و… ولی تا تونستم آموزش دیدم، آزمون دادم و مدرک کسب کردم اما هنوز فرصت نکردم درمورد مدارک دریافت شده چیزی بگم، چیز خاصی هم برای خودم نخریدم همش خرج خوراک و پوشاک و آموزش و کمی پسانداز شد، دوست جدیدی هم به لیست دوستانم اضافه نکردم.
ممنون از تمام افرادی که سال 1404 هم در کنارم بودن.
امیدوارم همیشه شاد، سلامت و موفق در کنار کسانی که دوستشون دارید از ته دل بخندید.
مخلص همه
RRD


